شروع
داستان یک خطی بود یا یک صفحه، فرقی نداشت
داستان عمق فاجعه را نشان میداد.
ولی ما به آن عمق نرسیدیم.
پایان
به یکی گفتد اسمت چیه؟ پاسخ داد که رحمان. نفر اول گفت که ما با هم قوم و خویش نبودیم؟ من عبدالرحمان ام... . پاسخ داد که قوم و خویشی کجا بود. عبد ات پیش کش نمیخواد الرحمان باشی
یک دگمه ای تو دستاش بود که فشارش میداد با بچه بزرگ میشد... خوب بود ان موقع، دو نفر که خط سفید را میفهمیدند، بعد دوباره دوبار سه باری فشار میداد بچه که برمیگشت به سن خودش مینشست جلوی ایینه ی تلخ و نگاه میکرد که جبر ، جبر است دیگر... فکر کرد زمانی که پروانه اثرش را که میگذارد رد پایش مثل جوهر قرمز توی چشم میزند ،خوب یا بد . چه توقعی داریم مگر ، مگر اصلا میشود خاستگاه این زندگی را عوض کرد ... مگر می شود ؟
دستی را نگاه میکنی
نگاه میکنی به خطوط روی کف دست
شاید انها هم دروغ میگویند
خطوط روی کف دستی که چاقو رو نگه میدارد خطرناک به نظر میرسند.
چاقویی که هیچ چیزی رو بدون دستی که سفت سفت چسبیده به اش نمیبرد
زندگی ای که بیرنگ و بیرنگ به این خطوط وابسته هستند
بینفس و بی معنا
پر از دروغ ها و خواهش ها
چه کنیم ؟
چه کنیم ؟
۱۳۹۲ دی ۱۳, جمعه
دنبال پرتقال ها بودیم
شما سرتون تو نارنگیا بود
دلمون انار میخواست
شما پیگیر کیویا شدین
نفهمیدیم شما چرا انقدر ساز مخالف میزنید؟
آخرش همش یه سری میوه و خوردنیه خب.
الان ما چای بخوریم شما قهوه دم میکنید حتما.
ولی یادتون باشه این ما بودیم که اول با شیطان قرار ملاقات بستیم
باید بگیم که نیازی هم به وکیل مدافع نداره
این ما بودیم که سیگار گذاشتیم کنار تابسوزه و بسوزه خاکسترش تنمون گرم کنه.
با ژلوفن چارصد سیر میشیم
جام شوکران سر میکشیم
نه ارسطو و افلاطون
ما میگیم شوپنهاور
خب....
بالاخره که شما یه راه دیگه میرید
پس از همین الان بگید
جاده رو مستقیم نسازیم، هر چی باشه ما به پیچ و خم عادت داریم .
۱۳۹۲ دی ۶, جمعه
گفت : هچهـــــ چه دنیای غریبیه . تلویزیونت که میسوزه هچهـــــ انگار هچهـــــ بار خنده داری از رو دوشت برمیداری میزاری رو قلبت قصه ی چه کنم چه کنم سر میکنی... هچهـــــ . به احتمال زیاد تی وی سوخته رو میبری گوشه ی یه مغازه ی خاک خورده که انقدر تلویزیون های سی آر تی قدیمی را انداختن انجا دلت میگیره برای این همه تنهایـــ این تی وی ها هچهـــــ گفتم : هچهـــــ هچهـــــ خب نرو و نبر . بزار تنگ دلت تو ایوان توش گل بکار روی شیشه اش هم هچهـــــ هچهـــــ بزار نازنین با رنگ ویترایش نقاشی کنه . خودت هم برو یه ال سی دی بخر هم شفاف تره هم وابسته اش نمیشی . هچهـــــ هچهـــــ
+ شبا دردای آسمون خاک میشه انگار توی سینه ها . شروع که میکنی به هذیون گفتن یادت می افته ای داد بی داد مشق شب مونده کنار تخت تاریکی و خاک گرفته . مشق شب و دوست نداشتیم انگار ولی خبر نداشتیم خودش ریشه زندگی هامون بود .
خوش باشین رفقا و رفقاتای غریب
۱۳۹۲ آذر ۱۳, چهارشنبه
خب از قرار معلوم مشخص بود که میشد غروب آفتاب طلایی رنگ یا قرمز رنگ یا هرچی رو که دوست داشت نقاشی کنه اما به جاش کلمه ها از زیر دستش بی اختیار خارج میشدند و کنترل روی آنها کمتر میشد. انگار که داداها به روحش نفوذ کرده بودند و نمیشد کاری کرد . بابا... آفتاب...راک انتحاری...تصادف...خنده دار... شراب سرکه شده....
ادامه داشت...مثل کانالهای تلویزیونی که مشخصا تصادفی بیینده هایشان را انتخاب میکنند . اما به دنبال تدوام آمده بود . غروب برای همین خوب بود. آهسته و پیوسته محو میشد ...
+ اره ، دقیقا همینی هست که باید لمسش میکرد! به معنی و بیمفهومی و بی نظمی و حماقتی که در خون انسانهایی که حیات رو بش دادن جریان داره. جریان برق اما مرتب و مداوم شروع به تزریق شوکی کرد که تمام کلمات تصادفی و آدم های تصادفی رو از دور خارج کنه ... مداوم و پابرجا