۱۳۹۴ آذر ۲۰, جمعه

پسوا در دلواپسی میگوید "چیزی فراتر از حماقت وجود دارد که اغلب انسان ها با آن زندگی میکنند و آن عقلی است که در این حماقت نهفته است. "

اگر این را در یک سوی قرار دهیم در سوی دیگر انسان ِ با اراده راسخی که پسوا توصیف میکند شاید همانی است که میخواهد بگوید جهان عاید کسی است که حماقت را بدون حساسیت زندگی میکند. نمیدانم انسانی که را او میگوید خودخواه یا نارسیس و کوته بین بوده یا کسی بوده که پشتوانه اندیشه و راهنمایی برای زندگی در پیش رویش نداشته یا صرفن حماقت پیشه است. نمیدانم تغییری که انسان در پیشروی زندگی اش میکند چه بهایی را برایش در نظر گرفته و چه زمانی پرده ی این حماقت می افتد اما این روند تا زمانی ادامه دارد که او ضربه هولناک را تجربه نکند. در زندگی خود به مصیبت ها دچار نشود . در زندگی خود با شانس ( که هست و نیست ) و حماقت کافی به نابودی کشیده شده ولو اینکه در ذات ساده باشد یا هرچه. اما تا ضربه را نخورد نمیفهمد . 





گوش کنید متن هایی برای هیچ ساموئل بکت بخش یازدهم: 

۱۳۹۴ آذر ۱۴, شنبه

ظاهر قصه گیجی خسته کننده ای داره جادوگر. شب ها خاموشی است و روزها سکوت. ظاهر قصه همه فاصله است جادوگر. ظاهر قصه بخشش در کار نیست و در گودال راه طولانی را سپری میکنی جادوگر. عمر تو برای ما به اندازه ورق زدن دو صفحه کتاب است . دو صفحه ! یکی رنج آغاز و دیگری رنج پایان.



گوش کنید ، متن هایی برای هیچ از ساموئل بکت بخش دهم 


۱۳۹۴ آذر ۱۲, پنجشنبه


دفن شدن، کاستن آرام و آهسته ی همه ی چیزی از ماست که باقی میماند. برای ما همین کافی است؟ 
زیر کدام آوارها ماندیم که مدفون گشتن با چنین آسایشی مارا میخواند؟

۱۳۹۴ آذر ۱, یکشنبه

در واقع خیلی دوست دارم پستهای چند خطی ام ک این تو یه جایی بین فکرها  همش در حال وول خوردنند رو مرتب کنم و برای اولین بار بنویسمشون ولی نمیتونم. دیگه حرف کمتر میزنم، کمتر از کم ِ گذشته های پیش حتی .کمتر از چند ماه و چند هفته پیش، بندها جاشون رو به کلمه ها دادن و کلمه های من هم تک تک و تنها یکی در میونِ دیالوگهایی که با خطوطی که بین زمین و زمانش رد و بدل میشه وظیفه رسوندن لپ کلام رو به دوش میکشند وجود دارند. و نميدونم دیگه چطوریاست گفتن و نوشتنش و بیان کردنش .نميدونم. حتی نمیدونم اگه همین فردا معجزه ای بشه شهاب سنگی بخوره به زمین و پرت بشم به بیرون از این جایی ک زندانم شده و  من یه نفر یه اشنا یه دوست یا نادوست ببینم چی باید بگم؟گول میزنم خودم را که  سکوت واقعا یک زبانه و ما همه بیمارانی هستیم نا آشنا به اون.
تنها راه درمان مردن و هنوز انتظار میکشم . تو دوست خوب ِ راه دور شاید اینجارا بخونی بدون که متاسفم هنوز انتظارش رو میکشم. نباید اینطور انتظارکشید، مدتهاست که واقفم.متاسفم.  زوال من با هستی درنیفتاد با زمان جنگيد.

۱۳۹۴ آبان ۱۷, یکشنبه

ما حاصل تمام بی حوصلگی هایی های ایرلندی هایی هستیم که به نمایش دوره معاصر نگاهی تازه کردند. از بکت ها تا مک دوناهایی که نخوندیم. ما اما فقط نتیجه ی خستگی هاشون هستیم نه راه به جایی بردیم نه وصف شدیم. 

۱۳۹۴ مهر ۲۰, دوشنبه

هر روزی که از خواب بلند میشم و میبینم که باز زنده ام احساس میکنم که از مرگ خودم دور میشم و باید به یک مرگ غریب تن بدم
این دیگه انصاف نیست

۱۳۹۴ شهریور ۲۸, شنبه

داستان کوتاه خصم سیاسی ِ نوشیج قسمتی از گذشته یک سردبیر تنها روزنامه محلی است که در واقع روزنامه نگاری نمیکند بلکه به لطف دست به قلم بودنش کلاژی داستانی از ادبیات،سیاست، هجو و جامعه شناسی و اقتصاد و حتی تبلیغات  خلق میکند. در جامعه ای که شخصی که دغدغه خودرا فرهنگ قرار میدهد زمانی که نه  تنها  فقط دست به سانسور بزند ناخودآگاه دروغ همراه سانسور پیش خواهد رفت. موفقیت امیز باشد یا نه شجاعت کاذب و اعتماد به نفس، درد نان و نگاه از بالا سبب میشود که راوی مقاله ای را صرفاً  تحت تاثیر عناوین برجسته ای و جملات فصیح دیگران نوشته و تشویق خوانندگان بیچاره حاصل از آن اورا بسیار از عاقبت بعد از آن بترساند که مبادا شهید راه صداقت پنهانش شود.
اینجا از قشری از جامعه سخن نمیگوییم. فردی بر اندیشه دست چندم خود دست برده و ان را معیار میکند. دروغ میگوید و افتخار میکند و گهگاهی گل کوچکش به دروازه میخورد و به خاطر اینکه دنیای سفید و سیاهی که در ان نقشش را اجرا میکند لطمه ای نبیند به سردسته اوباش تبدیل میشود.
چه قدر مشابه حال ماست و چقدر تاریک دیده میشودحال ما.