۱۳۹۴ آذر ۱, یکشنبه

در واقع خیلی دوست دارم پستهای چند خطی ام ک این تو یه جایی بین فکرها  همش در حال وول خوردنند رو مرتب کنم و برای اولین بار بنویسمشون ولی نمیتونم. دیگه حرف کمتر میزنم، کمتر از کم ِ گذشته های پیش حتی .کمتر از چند ماه و چند هفته پیش، بندها جاشون رو به کلمه ها دادن و کلمه های من هم تک تک و تنها یکی در میونِ دیالوگهایی که با خطوطی که بین زمین و زمانش رد و بدل میشه وظیفه رسوندن لپ کلام رو به دوش میکشند وجود دارند. و نميدونم دیگه چطوریاست گفتن و نوشتنش و بیان کردنش .نميدونم. حتی نمیدونم اگه همین فردا معجزه ای بشه شهاب سنگی بخوره به زمین و پرت بشم به بیرون از این جایی ک زندانم شده و  من یه نفر یه اشنا یه دوست یا نادوست ببینم چی باید بگم؟گول میزنم خودم را که  سکوت واقعا یک زبانه و ما همه بیمارانی هستیم نا آشنا به اون.
تنها راه درمان مردن و هنوز انتظار میکشم . تو دوست خوب ِ راه دور شاید اینجارا بخونی بدون که متاسفم هنوز انتظارش رو میکشم. نباید اینطور انتظارکشید، مدتهاست که واقفم.متاسفم.  زوال من با هستی درنیفتاد با زمان جنگيد.

۱۳۹۴ آبان ۱۷, یکشنبه

ما حاصل تمام بی حوصلگی هایی های ایرلندی هایی هستیم که به نمایش دوره معاصر نگاهی تازه کردند. از بکت ها تا مک دوناهایی که نخوندیم. ما اما فقط نتیجه ی خستگی هاشون هستیم نه راه به جایی بردیم نه وصف شدیم. 

۱۳۹۴ مهر ۲۰, دوشنبه

هر روزی که از خواب بلند میشم و میبینم که باز زنده ام احساس میکنم که از مرگ خودم دور میشم و باید به یک مرگ غریب تن بدم
این دیگه انصاف نیست

۱۳۹۴ شهریور ۲۸, شنبه

داستان کوتاه خصم سیاسی ِ نوشیج قسمتی از گذشته یک سردبیر تنها روزنامه محلی است که در واقع روزنامه نگاری نمیکند بلکه به لطف دست به قلم بودنش کلاژی داستانی از ادبیات،سیاست، هجو و جامعه شناسی و اقتصاد و حتی تبلیغات  خلق میکند. در جامعه ای که شخصی که دغدغه خودرا فرهنگ قرار میدهد زمانی که نه  تنها  فقط دست به سانسور بزند ناخودآگاه دروغ همراه سانسور پیش خواهد رفت. موفقیت امیز باشد یا نه شجاعت کاذب و اعتماد به نفس، درد نان و نگاه از بالا سبب میشود که راوی مقاله ای را صرفاً  تحت تاثیر عناوین برجسته ای و جملات فصیح دیگران نوشته و تشویق خوانندگان بیچاره حاصل از آن اورا بسیار از عاقبت بعد از آن بترساند که مبادا شهید راه صداقت پنهانش شود.
اینجا از قشری از جامعه سخن نمیگوییم. فردی بر اندیشه دست چندم خود دست برده و ان را معیار میکند. دروغ میگوید و افتخار میکند و گهگاهی گل کوچکش به دروازه میخورد و به خاطر اینکه دنیای سفید و سیاهی که در ان نقشش را اجرا میکند لطمه ای نبیند به سردسته اوباش تبدیل میشود.
چه قدر مشابه حال ماست و چقدر تاریک دیده میشودحال ما.

۱۳۹۴ شهریور ۱۰, سه‌شنبه

"هگل میگوید فقط وقتی که هوا تاریک است جغد مینروا به پرواز در میاید."


میدانم که بدون شک مجموعه ی چیزی که زندگی می نامیم اَش فقط در شرایط نابودی قابل درک است. 

۱۳۹۴ مرداد ۳۰, جمعه

بلا استثنا هر کسی و هر کسی ، که از من تعریف میکنه و بیان میکنه که ذهنیت جالبی دارم  و دوستم داره و من شخصیت مهمی هستم براش یا برای دیگران. سریع سه چیز به ذهنم میرسه . اولیش هم  اینکه داره دستم میندازه و کنتورش هنوز کار میکنه

۱۳۹۴ مرداد ۱۵, پنجشنبه

نیمه تابستان نیمه ای مرگ است و باقی همه رنج

مرداد همیشه برای من ماه بدی بوده. همیشه پر استرس، پرتنش، پر از خبرهای بد و به همراه روزهای کشنده ی تولد های فراوانش سی و یک روز تمام نشدنی بوده شاید برای همین خودم هم این ماه به دنیا اومدم تا سرگل تمام ویژگی های آن باشم.
شب ها میبینم که جادوگر هم دیگر خسته است .زل میزنم توی صورتش و فریاد میزنم  که ای لعنتی اما او حتی به اسم ِ من بی تکلیف هم توجه نمیکنه و طفره میره وقتی ازش میپرسی که مگه میشه این همـــــــــــه شوخی تو دوران سالهای طولانی سپری شده اتفاق افتاده باشه؟ یک انسان خوابگرد کی قرار بوده از کابوس ها نجات پیدا کنه که اینطور سرگردون بختک افتاده روش ؟ وبعد ، من همیشه به این شوخی های مسخره و بی جا ش فکر میکنم ،بی جا و بی مکان که فاصله های طولانی باعث شدن  جریان رنج ها و دود و نفس ها و سکون ها و ما و تو و خس خس فکر ها کمرنگ به نظر برسن .حتی لحظه ای نیست که از جلوی صورتم دور باشند.  به ادمهایی که جا به جا بودند و در جای دیگری نفس کشیدند و تمام شدند ،به اتفاقات سه نسل گمشده مان  به کسانی که الان نیستن و نبودنشون دردهای مخصوص به خودشان را داره.درک ِ نبودنِ یک زندگی،  از دیدن سفیدترین جوهر نوشته شده روی یک روان پاک و خالی سخت تر است ، و به انسان های دیده  و ندیده ها یی ک اشتباهی مردن یا به دنیا امدند فکر میکنم.
نبودن یا نبودن ،مساله بودن نیست دیگر.  نبودن  وجود یک برادر .مرگ یک دوست چند سال پیش ، مرگ یک آشنای دوست داشتنی،تصادف معلم و بیشمار خداحافظی های یک طرفه در این ماه رقم خورده.از جادوگر طلب حکمت خداوندی اش  یا قدح شیطانی اش را  میکنم ولی جادوگر ، دیگه دور شده زیر لب زمزمه میکند برای تو یکی ، دیگر هیچ جادویی نمیبینم و این بازی سبب شده فکر کنم باید بخوابم. و همینطور ادامه میدهد:
تو و دوستانت پیامبران رنجید ،رنج های حاصل از خون ،برای همین مرداد ها برای شما خیلی زود سر میرسد ولی تمام نمیشود.

پارسال هم همین روزها بود ک سیاوش نصفی از وجودش با برادرش دفن شد. و همین روزها یک هفته پس و پیش بود که خود من هم یک بار دیگر مردم و در همین روزهای امسال هم باز میمیرم.
 زنده ماندن ما خیلی وقت است که از روی وظیفه است نه غریزه وگرنه تا به حال خوابیده بودیم.اگر مادر نبود اگر مادر نبود.
  اما جادوگر این را نمیفهمد ،او فقط وردهای باد را میخواند و برگ ها له میشوند .برگها خرد میشوند و او میخندد.

مولانا گفت:
نور آن خانه چو بی این هم به پاست                          پس چراغ حس هر خانه جداست



اما آیا مولانا هرگز دانست که درد کیفیتی جداست؟ ،سوای پیوستگی و پیوند و زندگی.