یبار بهم گفت تو خیلی بامزه ای بعضی وقتا. دارک کمدی ای چیزی ای. البته فقط بعضی وقتا. باقی وقتا انیمیشنی چیزی ای هیچ وقت معلوم نیست چی میشی .
منم بعدش هیچ وقت به دوست داشتن کسی دیگه نرسیدم.
۱۳۹۵ دی ۲۴, جمعه
هیچکسی سر جایش و تجربه ی زندگی اش نیست و تمام *جا* ها تمام شدن و زمان میگذره و ما همینطور پیرتر میشیم و ندیدن همدیگر سخت تر هم میشه و روزگار بیشتر میوزه و باز هم میبینی که هیچ جایی برای ما باقی نمونده. هیچ جایی.
انگاری که سر و ته شدیم و پشت و رو .
۱۳۹۵ دی ۱۱, شنبه
نگویم همه، اکثریت مادرها نیمه جانشان فرزندانشان است. مادر برای فرزندش ایینه ای است که دردش صاف مثل تیر به قلب و جانش نفوذ میکند، ارشصادقی اما مادرش را از دست داده و بعد از همسرش چیزی برای از دست دادن ندارد که اخ اگر او بود شاید این اعتصاب تا کنون شصت و هشت روزه را به خاطر قسم مادر میشکست.صدای ارشصادقی قصه سکوت ماست.برای دیوار تنهایی بی پناهی گلش
۱۳۹۵ دی ۱, چهارشنبه
همیشه به خاطر اینکه کتابی که قرض میدم دیگه به دستم نرسه حاشیه هاشو تو کاغذ مینوسم که حداقل اونا رو مایملک بمونم ولی باز هم کاغذا گم میشن و هم کتابا برنمیگردن حسرت خوردم.
الان هم یاد یکی دو مورد افتادم مشخص نیست تا کی خودخوریم ادامه پیدا میکنه!
۱۳۹۵ آذر ۶, شنبه
قبل از انفجار پایانی همه چیز زیادی روشن به نظر میرسد.